عاشقانه ۹۵

  • 11 بهمن 1400
ابری بود دیروز گرفته و عبوس به خیالی نشسته بودم که دو آفتابگردان  ذوق کودکیم را به رخ کشیدند دلم بیشتر هوای آفتاب کرد امروز ابرها، به یکباره خورشید باریدند سیل نور آمد و من پاسخم را گرفتم… ۱۱ بهمن ۱۴۰۰ سروش عازمی خواه...

عاشقانه ۹۴

  • 20 خرداد 1399
آنجا کسی ایستاده بود که منم… منتظر و ناآرام شرق را نظاره میکردم… نور بود اما خورشید نبود… صدایم زدی: «من همیشه پشت سر تو بوده ام» فریاد زدم:     «پس طلوعت کجاست حضرت خورشید؟» – «برگرد…ما تازه آغاز کرده ایم…» آرام می گیرم دستی به روی شانه ام می آید – «من همیشه...

عاشقانه ۹۳

  • 25 آبان 1398
«ارباب وفا» شنیده ای؟ حضرت خورشید، راست قامت و افراشته، ارباب وفای تو بود در تمام مسیر در تمام سنگلاخها و دره ها و کوهها در تمام این سالهای درد در دوردست قله ای اگر دیدی خورشید، جلودار تو بود شک نکن! عبور از خورشید، داستان ناتمام تمام ویرانیهای تاریخ است بعد از خورشید، هیچ...

عاشقانه ۹۲

  • 26 تیر 1398
حضرت خورشیدم بین من و تو  هیچ دیواری فاصله نمی اندازد نه اوین نه حصرهایی اینچنین سروش عازمی خواه ۲۶ تیر ماه ۹۸...

عاشقانه ۹۱

  • 24 دی 1397
این خورشید است  که اقیانوس می بارد آب بی آفتاب مرداب است ۱۱ مهرماه ۹۷ سروش عازمی‌خواه...

عاشقانه ۹۰

  • 8 شهریور 1397
تاکنون خورشید را  نیمه شب به آغوش کشیده ای؟ در اتاقی کوچک به دور از چشم شب آنگونه که جهان را سیاهی گرفته و  تو غرق آغوش خورشیدی… تاکنون بر شانه خورشید گریسته ای؟ در ساعت دو بامداد… دستانت را  تاکنون خورشید  گرم فشرده است؟ به تو امید داده است؟ خورشید را  در لباس سپید...

عاشقانه ۸۹

  • 9 مرداد 1397
گویند باز اوین تو تمدید می شود زنجیر ظلم شرمنده خورشید می‌شود آزادی بیان که خجل شد ز صبر تو درگیر درد می شود و تبعید می شود … ۹ امرداد ۹۷ سروش عازمی خواه...

عاشقانه ۸۰

  • 4 آذر 1393
آنقدر جاری در منی که هرگاه دعایت می کنم رستگار می شوم ۴ آذرماه ۱۳۹۳...

عاشقانه ٧٨

  • 5 شهریور 1393
رخ مي تابي و باران رخ مي نمايي و نور كدامين آن بركتت نهان؟ ٥ شهريورماه ١٣٩٣t...

عاشقانه ٧٧

  • 23 مرداد 1393
شبگير الي النور مرا عجيب احتياج ايوار شب شكن تو سرشار كرده است دايره اي مكرر از شب و روز من: كمان دست نيازم به قرب تو كمان گيسوي نازت به هجر من… ٢٣ مرداد ماه ١٣٩٣...