الست

  • 1 ژانویه 2010image description
پرنده جوان دیگر همه چیز را می دانست. پرنده پیر سالها اصول پرواز در تندباد، در هوای ابری، هوای مه آلود و زیر آسمان آفتابی را به او یاد داده بود.
–          مطمئنی سوالی نداری؟
–          نه استاد، سالها از تو آموختم و اکنون شاگردانی نوپرواز دارم. به آنها قصه پرواز را می آموزم و شبها، همانطور که تو برایم لالایی می خواندی از اوج، از صید، از پرواز و … برایشان می خوانم از اوج، از صید، از پرواز …
–          اما …
–          استاد اما چه؟ … من اکنون یک پرنده کاملم.
–          اما تا به حال پرواز کرده ای؟
–          استاد، گاهی به تو شک می کنم. بارها و بارها از روی شاخه های بلند درختان مرا به سمت پایین انداختی… زمین خوردم و بلند شدم. باز هم مرا به اوج بردی و رهایم کردی و باز هم زمین خوردم. یادت نیست؟ اما آنقدر زمین خوردم که بعدها هروقت مرا به سمت پایین هل می دادی اوج می

پرنده جوان دیگر همه چیز را می دانست. پرنده پیر سالها اصول پرواز در تندباد، در هوای ابری، هوای مه آلود و زیر آسمان آفتابی را به او یاد داده بود.
–          مطمئنی سوالی نداری؟
–          نه استاد، سالها از تو آموختم و اکنون شاگردانی نوپرواز دارم. به آنها قصه پرواز را می آموزم و شبها، همانطور که تو برایم لالایی می خواندی از اوج، از صید، از پرواز و … برایشان می خوانم از اوج، از صید، از پرواز …
–          اما …
–          استاد اما چه؟ … من اکنون یک پرنده کاملم.
–          اما تا به حال پرواز کرده ای؟
–          استاد، گاهی به تو شک می کنم. بارها و بارها از روی شاخه های بلند درختان مرا به سمت پایین انداختی… زمین خوردم و بلند شدم. باز هم مرا به اوج بردی و رهایم کردی و باز هم زمین خوردم. یادت نیست؟ اما آنقدر زمین خوردم که بعدها هروقت مرا به سمت پایین هل می دادی اوج می گرفتم و پرواز می کردم.
–          فرزندم، اشتباهت همینجاست. تو هرگز پرواز نکرده ای. تو فقط هنگام سقوط، بازگشت به آسمان را یاد گرفته ای…
–          استاد، کم کم مرا به این فکر وا میداری که می خواهی همیشه به تو تکیه کنم. اکنون من یک پرنده آزاد هستم. و می خواهم خودم پرواز کنم؛ و با تمام احترامی که به تو استاد بزرگ قائلم، نیازی به تو ندارم…
استاد پیر، در عین دلشکستگی، با نگاهی که باز هم از آن عشق می بارید، به پرنده جوان نگریست و چند قدم برداشت و پرواز کرد و تا اوج رفت… شاید به سمت پرنده کوچک دیگری که دلش پرواز می خواست…
پرنده جوان سینه خود را جلو انداخت و مغرور چند قدم برداشت تا بپرد…. یک بار … دو بار ….
–          عجیب است … شاید امروز خسته ام؛ شاید هوا طوفانی است…. شاید حوصله پرواز ندارم ….
پرنده جوان با حیرت، قدم زنان به سوی خانه رفت… و ناگهان فهمید که هرگز از استاد نپرسیده که چگونه از زمین بلند شود… هرگز از زمین به آسمان حرکت نکرده بود. این استاد بود که همیشه او را به اوج می برد تا در هوا، غوطه ور شود و به سمت آسمان اوج بگیرد… اما هیچگاه از زمین برنخاسته بود… هیچگاه آغاز پرواز را نمی دانست…
او یاد نگرفته بود که اولین اصل، رهایی زمین است.
شب … تاریکی … و سکوت…
–          استاد کجاست ؟ …
در سکوت شب، بناگاه صدای آشنای بال یک پرنده می آمد.
پرنده جوان سرش را برگرداند. صدا نزدیک می شد…
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

گرفتم و پرواز می کردم.

–          فرزندم، اشتباهت همینجاست. تو هرگز پرواز نکرده ای. تو فقط هنگام سقوط، بازگشت به آسمان را یاد گرفته ای…
–          استاد، کم کم مرا به این فکر وا میداری که می خواهی همیشه به تو تکیه کنم. اکنون من یک پرنده آزاد هستم. و می خواهم خودم پرواز کنم؛ و با تمام احترامی که به تو استاد بزرگ قائلم، نیازی به تو ندارم…
استاد پیر، در عین دلشکستگی، با نگاهی که باز هم از آن عشق می بارید، به پرنده جوان نگریست و چند قدم برداشت و پرواز کرد و تا اوج رفت… شاید به سمت پرنده کوچک دیگری که دلش پرواز می خواست…
پرنده جوان سینه خود را جلو انداخت و مغرور چند قدم برداشت تا بپرد…. یک بار … دو بار ….
–          عجیب است … شاید امروز خسته ام؛ شاید هوا طوفانی است…. شاید حوصله پرواز ندارم ….
پرنده جوان با حیرت، قدم زنان به سوی خانه رفت… و ناگهان فهمید که هرگز از استاد نپرسیده که چگونه از زمین بلند شود… هرگز از زمین به آسمان حرکت نکرده بود. این استاد بود که همیشه او را به اوج می برد تا در هوا، غوطه ور شود و به سمت آسمان اوج بگیرد… اما هیچگاه از زمین برنخاسته بود… هیچگاه آغاز پرواز را نمی دانست…
او یاد نگرفته بود که اولین اصل، رهایی زمین است.
شب … تاریکی … و سکوت…
–          استاد کجاست ؟ …
در سکوت شب، بناگاه صدای آشنای بال یک پرنده می آمد.
پرنده جوان سرش را برگرداند. صدا نزدیک می شد…
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی :واعظ 17 نوامبر, 2013 - 11:30 ب.ظ

مى گویند پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنى است اما من اموخته ام پرنده اى که مى گویند سیمرغی است که نمى میرد همراه با پرواز زنده و باقى خواهد بود تا به همگان بیاموزد پرواز از زمین و اوج گرفتن از زمین را تا روزی که در اسمان عشق همه با هم به پرواز در ایند و جملگی اواز عشق سرایند
به امید روزهاى اینچنین