دلتنگی

  • 3 نوامبر 2014image description

راه می روم و پاییز و تو نیامدی هنوز
سال پیش گفتم آبان است و میایی و نیامدی
و نیامدی هنوز
راه می روم و برگهای ریخته و
تو نیستی کنار ما
راه می روم و باران و تو کجایی ؟
اینگونه نزدیک که بوی تو به مشاممان رسید
آنگونه دور که پاییز آمد و …
راه می روم و ابرها و
گفتی صبر کن
صبر کردم
نیامدی
«نیامدی و خزان شد
خزان به گرد جها….»

راه می روم و آفتاب و تو انگار آمده باشی گرم می شود؟ گرم شد یکباره
راه می روم و آسمان و میدانی به وسعت دنیا و تو می خندی فراتر از قاب عکس
راه می روم و نسیم و تو تکرار می شوی در هر کوچه و برزن
راه می روم و عطش لبهای تازه تشنه شده و تو می آیی…

امروز یا فردا…
تو حتما می آیی

۱۲ آبان ۹۳

دیدگاه ها