میوه ممنوعه

  • 16 ژوئن 2007image description

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

– لختی به وسعت بی نهایت در بی زمانی خویشتن درنگ کردم

آشنا بود ندای درونم

گویی از ازل با من بوده است و یادش ندارم

چه باید می گفتم؟ ….

 

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

– تو مگر کیستی که اینگونه خطابم کردی؟

مگر من خود خدای بی زمان نیستم…

پس این ندا از کجاست…

ولی نه …. انگار آشناست

چه حس غریبی  ….

همانند آغوش گرعریم پدر ….

راستی من کی از خانه پدریم به در رفتم ؟

 

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

خدای من؟؟…. من که خود خالقم …

پس تو کیستی ای غریبه آشنا؟…

شاید می خواهی قدرت خدایی مرا به چنگ آوری؟ …

شاید اوهام است….

اما نه … خدایی چون من خود خالق اوهام خویشتن است

یادم آمد…

تو همانی که می گفتی جز تو نیست…..

یادم آمد

اما اکنون جز تو، من نیز هستم

خدایی قدرتمند و مستقل

چون تو بی مکان

چون تو بی زمان

قادر

رحیم

جبار

پس تو را برای چه می خواهم؟

من خود خدای اوهام خویشم

 

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

– نیستی

همه توان تو را من نیز دارم

اگر حتی روزی خدایم بودی

دیگر نیازی به تو ندارم….

 

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

– ….

– آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟

– خاموش

خاموش

نکند جنگ خدایان را طلب می کنی؟…

من از ازل تا ابد در رضوان خویشتن بر اریکه قدرت خویش نشسته ام

و نیازی به تو ندارم

چه طعم شیرینی

از همه میوه ها شیرین تر است…

و وسوسه انگیز تر …

بی علت نبود تا میوه ممنوعه نامش نهادی

خوردم تا جاویدان شوم

انگار همیشه این میوه را خورده ام

و همیشه جاویدان بوده ام

اما ….

چقدر مکان داشتن سنگین است

چقدر زمان داشتن سنگین است

خدایا !

چقدر مفهوم انتظار عجیب است… و فرصت … و نیاز

انگار این لحظه، برایم آشناست :

لحظه جدایی از او

گویی همیشه منتظر فرصتی دوباره بوده ام…

 

– ای آدم !

از ازل تا ابد رفتی و آمدی

و هیچگاه نفهمیدی که همه چیز را من به تو بخشیدم

به جز یک چیز که یافتنش شرح وظیفه تو بود :

بی تضادی ….

این نوبت تو بود که فریاد کنی با من در تضاد نیستی

اما تو با من در تضاد بودی

و حال که از میوه ممنوعه خوردی

باید شروع کنی

ای فرزند گمشده من

این بار بی تضاد بیا

در خانه پدر به روی تو همیشه باز است

دیدگاه ها