پدرم

  • 14 سپتامبر 2007image description

به نام معمای آفرینش،‌ ملجا روزهای بی پناهی

 

 

دوازده سال پیش … در شهریور یکهزار و سیصد و هفتاد و چهار، پدر بیمار بودند. یعنی یکباره از پا افتادند. و هیچ کس باور نمی کرد که پدر مقدمات کوچی ابدی را فراهم می کنند.

پدر پنجاه و چهار سال بیشتر نداشتند. در اوج طراوت و سرزندگی … با اینکه نه سال مبتلا به بیماری قلبی کاردیومیوپاتی بودند، اما انگار نه انگار … مثل همه ما می دویدند، کوهنوردی می کردند، کار می کردند، حرص می خوردند و هر از چند گاهی، درد می کشیدند. توقفی کوتاه و یک قرص زیر زبانی. دوباره می دویدند و صد البته می نوشتند – یادم رفت بگویم ؛ پدر نویسنده بودند. آری، همین پدر، دوستی بزرگ برای همسر و چهار فرزندش بودند.

دوستی که در جزیی ترین حریمهای زندگی فرزندانش نیز، شریک می شدند و ما بی هیچ ترسی، درددلهای خویش را با ایشان میکردیم . یادم نمی رود… برای اینکه ما – من و برادرم در پنج و دوازده سالگی – به

نواختن پیانو تشویق شویم خود نیز به همراه مادر و مادربزرگ، همزمان پیانو را پا به پا آموختند. وقتی پرواز با پیانو را شروع کردیم، ایشان دست از پرواز کشیدند و شنونده ای قهار شدند برای نواختن اعضای خانواده. آن هنگام، خواهر کوچک نیز به جمع هنرجویان اضافه شده بود. سرتان را درد نیاورم… خانواده هفت نفره ما – شامل پدر، مادر، مادربزرگ و چهار فرزند – زندگی آرام، شیرین و عاشقانه ای را تجربه می کرد. پدر نوشتن دایره المعارفی را آغاز کرده بودند به نام «پیش درآمد دانشنامه موسیقی» که خودشان می گفتند دست کم سی سال زمان خواهد برد و حدود شصت جلد خواهد شد. با حساب اینکه ایشان نوشتن این کتاب را در سن حدود چهل و هشت سالگی آغاز کرده بودند، همیشه خوشحال بودم که خدا، آنقدر منصف است که به پدر مهلت می دهد کتابشان را در سی سال تمام کنند و این کتاب گرانبها، برای اولین بار در ایران، منتشر شود. آن زمان حدودا هشت ساله بودم و با حسابی سر انگشتی می گفتم پدر تا هفتاد و هشت سالگی نوشتن کتاب را تمام می کنند و اگر ده سال بعد از آن هم زنده بمانند می شود هشتاد و هشت سال. در آن هنگام من چهل و هشت ساله خواهم شد.

هر شب قبل از خواب دعای مخصوصی داشتم و از خدا می خواستم تا چهل سال از عمر من کم کند و به عمر پدر، مادر و مادربزرگ اضافه کند. هر شب با خدا اتمام حجت می کردم، قراردادی می بستم و  آسوده از اینکه من در پنجاه سالگی همراه با پدر، مادر و مادربزرگ خواهم مرد به خواب می رفتم.

واقعا به این باور رسیده بودم و هیچگاه از مرگشان بیم نداشتم. چرا که خود را همسفر می پنداشتم. روزگار بر وفق مراد می گذشت تا رسیدیم به سال هزار و سیصد و هفتاد و چهار. ابتدای تابستان بود و من آماده رفتن به کلاس اول دبیرستان. پدر مشکلی پزشکی پیدا کردند که می بایست عمل جراحی می شدند. عمل جراحی بسیار ساده، برای قلب رنجور پدر، بسیار سخت و طاقت فرسا گذشت و پدر با دردی بسیار شدیدتر از درد قبلی به خانه بازگشتند. پدر که کوهی از صبر و آرامش و عشق بودند، درد کشیدند و همه خانواده، شاهد ذره ذره آب شدن پدر در سن پنجاه و چهار سالگی بودیم. من در سن چهارده سالگی، خواهر در سن ده سالگی، برادرها در سن بیست و یک و بیست و هفت سالگی و مادر در سن چهل و هفت سالگی. روزهای خوش خانواده ما گویی تمام شده بود. پدر ذره ذره آب می شدند. شبها بیدار می ماندند و سرفه می کردند و نفس نفس می زدند. ما را آماده کوچ خود کرده بودند.

در آن هنگام، برادر بزرگ، با خدا آشتی کرد و ما را نیز آشتی داد. ما همگی نماز می خواندیم و برای سلامت پدر دعا می کردیم. معتقد شده بودیم که خدا پاسخ نماز ما را خواهد داد. معجزه ای رخ می دهد و پدر یکباره بهبودی حاصل می کنند. حتی به خدا این اجازه را هم دادیم که اگر قرار است پدر با پیوند قلب بهبود یابند، این اتفاق بیافتد! …

پدر اما ….

پدر اما رفتند و ما با خدا به تضاد رسیدیم. نماز را کنار گذاشتیم و از بی عدالتی خدا،‌ گلایه کردیم. یادم هست، برای پدر فاتحه نمی خواندیم و می گفتیم خدا اگر واقعا می خواست رحمتی نثار کند، ایشان را به ما

باز می گرداند. تا یکسال سیاه پوشیدیم. خانه ما دیگر رنگ شادی ندید. غم، همراه همیشگی ما شده بود. تا یک هفته هر روز به بهشت زهرا می رفتیم. تا چهل روز هر هفته و تا یکسال، هر دو هفته… پدر را لابه لای خاکهای مدفون بهشت زهرا، قطعه ۹، ردیف ۱۱۰، شماره ۳۲ جستجو می کردیم. صدایش می زدیم و از او می خواستیم که در خواب، گوشه چشمی به ما نشان دهد.

ما ماندیم و تضاد با خداوند، کتاب ناتمام پدر و قطعه نه بهشت زهرا….

و پدر … هاله ای از ابهام در زندگی بعد …

سالها گذشت و ما با خدا  آشتی نکردیم. هر شب او را محاکمه می کردیم و خدا صبورانه،‌ بدون هیچ وکیل مدافعی محکوم می شد. سالها گذشت …. و ما یکباره ، با لطفی ازلی، پدر معنوی خویش را یافتیم. با چهره ای نورانی، در زیرزمینی نورانی، با لباسی فاخر و زیبا، با گفتاری دلنشین، کرداری متین و …

یک لحظه ایستادیم … پدر معنوی را نظاره گر شدیم و سر تعظیم به عظمتش فرود آوردیم.

پدر معنوی اما … با عشق در آغوشمان کشید … به تضادهایمان با صبری زیاد گوش کرد … آراممان کرد …

آنگاه، پدر معنوی از خدا گفت … از عشق … از مسیر الیه راجعون …

از رحمت خاص الهی، مرگ و جهنم سخن به میان آورد و در کلاس عشقش … دانش کمال را با زبانی کودکانه به ما آموخت…

اکنون، در آستانه بیست و سوم شهریور یکهزار و سیصد و هشتاد و شش، به دفترچه خاطرات خویش می نگرم ….

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش صدایت می کردم که باز آیی و امشب ندایت می دهم که باز نگردی و مسیرت را طی کنی…

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش می گفتم بمان و امشب میگویم نمان… برو …

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش برایت از فراق می گفتم و امشب از وصل…

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش، از درد برایت اشک می ریختم و امشب از شوق…

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش، در سر و سینه می زدیم و امشب برایت هلهله شادی وصال سر می دهم.

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش، با خدا می جنگیدیم و امشب با خدا می رقصیم.

پدر، امشب نیر با تو سر می کنم . با این تفاوت که دوازده سال پیش، از به خواب دیدنت شادی می کردم و امشب از به خواب ندیدنت.

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش، خدا را به وسعت تو می دیدم و امشب تو را به وسعت خداوند.

پدر، امشب نیز با تو سر می کنم. با این تفاوت که دوازده سال پیش، در آغوش شب سیاه ظلمت بودم و امشب در آغوش پدر مقدسم،

[…]

پدر…

سفرت به خیر اما…

تو و دوستی خدا را …

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها، به باران

برسان سلام مارا…

چهارده سال دستم بگرفتی و پا به پا بردی…

هنگام کوچ، برای اینکه زیر سایه پدر مقدسم بمانم، دعا کن

هدیه مرا به تاخیرم در درک این بینش ببخش :

تقدیم تو باد :

[…]

 

بیست و دوم شهریور یکهزار و سیصد و هشتاد و شش

دیدگاه ها

نام و نام خانوادگی :jamile 15 سپتامبر, 2014 - 1:32 ب.ظ

بسیار زیبا . نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم

نام و نام خانوادگی :ندا 15 سپتامبر, 2014 - 2:49 ب.ظ

جناب عازمی خواه بسیار خوشحالم که دست نوشته ی زیبای شما را خواندم و امید دارم که من هم بتوانم مثل شما به کمال برسم و به این نتیجه برسم که باید عزیز از دست رفته ام را هدایت کنم به رفتن نه ماندن … گرچه تلاش بسیار می کنم ولی خوب میدانم که درونم چیز دیگری می گوید …

نام و نام خانوادگی :مریم 16 سپتامبر, 2014 - 8:51 ق.ظ

دکتر عازمی خواه دست نوشته زیبایتان دلم را لرزاند منهم هنوز برای پدرم دلتنگم هنوز به دیدگاه شما نرسیدم هنوز نبودش برایم کمبودی ایجاد کرده که هیچ کس نمی تواند جای خالیش را برایم پر کند امیدوارم به این عظمتی که شما به آن پی بردید منهم برسم که دیگر دلتنگ دیدار و بودن پدر بعد از ۳سال نباشم