عاشقانه ۵

  • 11 آذر 1387
آفریدگارا! سبب چه بود که تاریخ دگر بار تکرار شود گونه ای دیگر  : هرگوشه که می روم مولانایی می یابم در عطش شمس صدها مولانا هزارها مولانا … شگفتا! ولی هنوز شمس یکی است…...

عاشقانه ۴

  • 9 اسفند 1386
و آن قدر تو مشتاق منی که هر آینه اشتیاقت را بفهمم جان می سپارم … نه اینگونه من برازنده صفت عاشق نیستم همان به که تو خود مشتاق من بمانی و عاشق و من محتاج تو و معشوق … راستی واقعا اینقدر دوستم داری؟    ...

عاشقانه ۳

  • 9 آذر 1386
   قایم باشک … تو چشم می گذاری … من، فقط صفر ثانیه از تو جدا می شوم سیب می خورم پایین می روم سنگین می شوم آنگاه من عاشق می شوم تو متعال می گردی … … این بار من چشم می گذارم … تو عاشق می شوی من متعال… …. من و خدا بارها...

عاشقانه ۲

  • 19 آبان 1386
باران می بارد… بازار شتاب آدمها تعطیل است مردم شهر، پشت شلوغی خیابان، عصبانی می شوند درختان از نوازش باران می خندند آسمان اشک می ریزد زمین سیراب می گردد کشاورزان دعا می کنند کبوترها پنهان می شوند و … و من به تو نگاه می کنم : عصبانی، خنده کنان، اشک ریزان، سیراب، دعا کنان...

عاشقانه ۱

  • 13 خرداد 1386
من یک هیچ در برابر عظمت تو هیچ تر می شوم… همچو غباری در برابر کوه یا تخیلی در برابر حقیقت… خوب من؛ امروز از جنس روزهای دیگر نیست امروز یک هیچ با بینهایت خویش معاشقه می کند …...