عاشقانه ۹۴

  • 20 خرداد 1399

آنجا کسی ایستاده بود که منم…

منتظر

و ناآرام

شرق را نظاره میکردم…

نور بود اما

خورشید نبود…

صدایم زدی:

«من همیشه پشت سر تو بوده ام»

فریاد زدم:    

«پس طلوعت کجاست حضرت خورشید؟»

– «برگرد…ما تازه آغاز کرده ایم…»

آرام می گیرم

دستی به روی شانه ام می آید

– «من همیشه پشت سر تو بوده ام»

رویم را برمیگردانم

میلرزم…

سالها رو به شرق ایستاده بودم

حضرت خورشید

از غرب طلوع کرد…

سروش عازمی خواه

۲۰ خرداد ۹۹

دیدگاه ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.