عاشقانه ۲۵

  • 24 خرداد 1392
چگونه می شود، حضرت خورشید؟! که هم خورشید باشی و هم کوه که هم نورت بی کران باشد و هم سایه ات گسترده که هم در آسمانی و هم در زمین تو را کوه آسمانی ام می نامم! خورشید زمینی ام! ۲۴ خرداد ۹۲...

عاشقانه ۲۴

  • 19 خرداد 1392
پناه می برم به پروردگار آنِ لبخند تو .. … فلق، آنِ لبخند توست حضرت خورشید! و این است پروردگار من: آفریننده یک شکوفایی مقدس : از «لبخند» تا «خنده ات» از «فلق» تا «طلوع» … نیمه شب، تمام دلم برایت ریخت طلوع کن خورشیدم! دیگر دلی نمانده است… ۱۹ خردادماه ۱۳۹۲ تقدیم به او…...

عاشقانه ۲۳

  • 15 خرداد 1392
اقیانوس من بازگرد و بگو آرام باشم آرام بسان خودت تکیه گاه جزیره ای تنها همچون رایحه ای از یاسهای باغ کودکی در دلداری لرز بید… بازگرد و بگو آرام باشم آرام همچون پناهگاه مریم همچون پدر چون سایه سار کوه برای کویر بازگرد اقیانوسم! تا پلکهایم از تپش بایستد و مردمکهایم با مردمکهایت بیامیزند...

عاشقانه ۲۲

  • 4 خرداد 1392
گناه، یعنی از تو نگویم گناه،‌ یعنی خطاب تمام «تو» های من تو نباشی … ۴ خرداد ماه ۹۲...

عاشقانه ۲۱

  • 2 خرداد 1392
خورشید اگر نبود ابر بی معنا بود باران هم … این هوای ابری تو مدیون خورشید است! بیشتر از باران قدر حضرت خورشید را بدان! ۳۱ اردی بهشت ماه ۹۲ (تقدیم به همه کسانی که با بارش قطره ای باران، خورشید را نفی کردند)...

عاشقانه ۲۰

  • 25 اردیبهشت 1392
غروب غمبار… دوباره حرفهای ربط حرفهای اضافه انتظار انتظار تقویم ورق خورده دو سال قبل اردیبهشت شرمنده تاریخ غروب… جنگل شب و زوزه گرگها انتظار؛ برای یک خبر انتظار ؛برای یک تماس : «حالشان اما … حالشان چطور بود؟» … حرفهای ربط حرفهای اضافه … حضرت خورشید! نگرانتان هستم حالتان چطور است؟ … ۲۶ اردی...

عاشقانه ۱۹

  • 4 فروردین 1392
این بار چکه چکه لبخندت را از برم… کافی است از من بپرسند باران می شوم… آری لحظه لحظه ی تو را حفظ کرده ام تو نیز لحظه لحظه، مرا حفظ کن… ۴ فروردین ماه ۹۲...

عاشقانه ۱۸

  • 3 فروردین 1392
چند روز است که آمده ای؟ از سن من کم کن! این روزها در عمر من حساب نمی شود…۳ فروردین ۹۲...

عاشقانه ۱۷

  • 26 اسفند 1391
دستان لرزانم به عاشقانه نوشتن نمی رود… چه عاشقانه ای؟ وقتی که تو یکسره نیستی و یک تنه بار خطاهای همه «من» را به دوش می کشی! چه عاشقانه ای؟ وقتی یک دیوار و فقط یک دیوار این قدر می تواند «جدایی» را معنا کند طوری که هربار که به آن حوالی مرا می خوانند...

عاشقانه ۱۶

  • 13 دی 1391
تو هرگز پیر نمی شوی این را از ابتدا که تو را دیدم فهمیدم چایمان چند بار سرد شد و تو ادامه داشتی و ما هنوز چای را ننوشیده بودیم طلوع آفتاب آمد کوتاهی شب را شگفت زده شدیم در کنار تو تو خاطراتت را می خواندی و فردا را ترسیم می کردی در کنار...