عاشقانه ۵۶

  • 9 مهر 1392
مولانای من! آن گونه که چشم تو انگیزه طلوع من شد، هیچ آسمانی، بستر آغاز من نشد آنگونه که تو آیینه ام شدی، هیچ دریایی توان بازتاب عشق  مرا نداشت اشتیاق من به تو آنچنان سوزاننده بود که تمام قوانین شبانه روز فلک را برای طلوع زودتر خویش به سخره گرفتم و ساعت سپیده دم...

عاشقانه ۵۵

  • 1 مهر 1392
آفتاب پاییزی مایل و من نیز مایل و آفتابگردانها خواب… نوبت، نوبت وصال است خورشید! بازآ… یکم مهرماه ۹۲...

عاشقانه ۵۴

  • 29 شهریور 1392
بگذار هرچه می خواهند بگویند! این سماع عاشقانه قلم من است در انتهای خزان نام رفیعت نه لرزش دستانم نامی که دوازده ماه سال را با دوازده قله نماینده است در انتهای ماه نهم نامت، الف قامتی را دیدم که هرگز سر خم نکرد و قلمی که توان گام نهادن به زمستان را نداشت بگذار...

عاشقانه ۵۲

  • 23 شهریور 1392
لبخند تو آزمون شرح صدر من است بی رنگ ترین خورشید! منشورت کجاست؟… آن عظمت نگاه را ترجمانی بفرست … ۲۳ شهریور ماه ۹۲...

عاشقانه ۵۱

  • 15 شهریور 1392
پیدایش تو از دل دریا در انتهای افق آنقدر اتفاق مهمی بود که صبح شد… ۱۵ شهریور ماه ۹۲...

عاشقانه ۵۰

  • 10 شهریور 1392
این قطب، دل به شفق تو بسته است طوفان به پا کن خورشیدم… ۱۰ شهریور ماه ۹۲...

عاشقانه ۴۹

  • 7 شهریور 1392
«شب» عاشق که شد تمام خویش را تقدیم صبح کرد : «آی… خورشید! ای آخرین شب زنده دار تاریخ…» هفتم شهریور ماه ۹۲...

عاشقانه ۴۸

  • 29 مرداد 1392
مرا آگاه کن مرا از  تمام انعکاس آینه، آزاد کن می خواهم بمانم میهمانی تصویر، فریبم می دهد درون آیینه، «من» مرا به ادراک پایان این غفلت برسان من تو را می خواهم… این بار، همین یکبار، برای آخرین بار … «بلی» می خواهم بمانم (تقدیم به فروغ) ۲۹ امرداد ماه ۹۲...

عاشقانه ۴۷

  • 27 مرداد 1392
ابر … ابر این عاشق سیال این باران در ذات… آن هنگام که دریا دلش را به کوه داد… آن هنگام که خورشید را خواند و سوخت آن هنگام که هیچ شد و ابر، آن گونه که فتح قله کرد … پدر، کوه وار قله ای بر فراز ابرها شد و ابر رستگار… ابر… ابر…...

عاشقانه ۴۶

  • 8 مرداد 1392
وقتی که اتفاق بیافتی آن قدر روشنی که تکذیب نمی شوی … ۸ مرداد ماه ۹۲...